سفرنامه سی ام. گلی که درک نشده بود از استاد رحیم بقال اصغری /قسمت اول

سفرنامه

اصلا لذت یک مسافرت در نوشتن سفرنامه اش هست. این همه آدم از چین و ماچین سفر کرده اند وبعد میبینی مارکوپولو بعد شونصد سال هنوز میتواند ما را به کاخ قوبلای خان ببرد و توی کوره راهها بیم ها و امیدها یش را با ما شریک شود.

اینکه آدمیزاده بتواند بنویسد یک چیزی و اینکه بتواند با نگاهی شخصی تر بنویسد یک چیز دیگر تری است. بنابراین علیرغم اینکه مترصدم سال بعد همه سفرنامه هایم را کتاب کنم و بعد این که نمیدانم بیست یا سی مین بار است که عازم ترکیه هستم ولی میدانم که تجارب جدیدی در کمین من نشسته و چه خوب داغ داغ  این تجارب را با خوانندگان وبلاگم شریک شوم. هر چند اگر چون یک سفر کاری و مربوط به دنیای کارتون میشود میتوان در سایتهای مربوطه هم استفاده کرد .

ترکیه برایم کشوری غریب نیست نه اینکه چون زیاد آنجا بوده ام و نه اینکه بیشتر ازسایر کشورها تحویلم میگیرند و نه اینکه همزبانیم و نه اینکه مسلمانیم....همه اش بر میگردد به قصه هایی که در دوران کودکی از نویسندگان ترک خوانده بودم. یادم هست وقتی قهر دریا را میخواندم به غیر از دریا که در تبریز نبود همه چیز عینا در تبریز بود. همان آه و افسوس و دغل بازی و صداقت و احساسات ناب و همان طرز فلسفه آدمها  یا دلی بازی ما تبریزیها ...وقتی یک بچه ده ساله را توی کتابخانه بزرگی به اسم امیر خیزی هر روز تا ظهر زندانی اش کنند و او باشد و چند سالن کتاب و پدرش کتابدار کتابخانه امیر خیزی ...آنوقت نتیجه اش این میشود که بعد سی سال هنوز هم عزیز نسینش را به هر حکایتی توی ذهن داشته باشد هم انور خوجه اش را.

البته خداییش یک آقایی مدیر پدرم بود به نام آقای طوسی.  اسمش یادم مانده چون  که توی هوای ابری هم با آنکه بارانی شیری میپوشید عینک آفتابی طوسی میزد و هی توصیه میکرد کتابهای" به من بگو چرا "را بخوانم اما من عاشق "ملک جمشید" بودم و جن و پری...از این رو به جای رفتن به ناسا  دارم به استودیویی می روم تا شکل خرچنگ قورباغه برای ملت بکشم و باز به هر درخت سر راهی به شکل یک پیر مرد پلاسیده خشکیده تکیده خواب آلود بنگرم...

رز دخترم تا موقع خروجم از منزل نخوابید . نشست روی قوطی رنگها شکل "شکستنی است" را کشید با آن ماژیک بی حال که مدام روی قوطی می سرید و جیغک خاکستری می زد . هیچ شبیه گیلاس نشد .بعد پشت سرم توی لیوان سیاه آب پاشید مهدیه گفت به آب نگاه کنم. تا حالا این همه آب پاشیده بودند نگاه نکرده بودم. آب توی راهرو زل زد به من .هیچ حسی نداشت قرآن اما بهتر بود وقتی بوسیدم احساس کردم روشن  تر ومهربانتر از آب بود.بی معطلی وارد آسانسور شدم چون از بدخوابی رز و مدرسه اش نگران بودم                                        

رفتار کارمندان فرودگاه مثل محیطش بهتر شده است. بنابراین وقتی ازم خواستند چمدانم را باز کنم گشاده رو بودم و آنها به تندیس آقای هیجابی دمیرچی مشکوک بودند که نکند از جنس طلا باشد که رو کش کشیده ایم تندیس مفرغی شکل بود و  همان جا بدجوری به نظر من هم مشکوک زد. کارت رنگارنگ فکو را نشانشان میدهم که از هلند برایم صادر شده و توضیح میدهم تندیس یک جایزه است که باید به دست صاحبش برسد و بعد بی خیال می شود میگوید. نه ،جایزه نمیتواند از طلا باشد اینجا از آن جایزه ها نمی دهند...

تا با حوصله چمدانم را میبندم با کمال تواضع به گفته اندیشمندی فکر میکنم که به مامورین گمرک به طعنه کله اش را نشان داده بود و گفته بود طلا اینجاست که خارج میشود.

روز اول: تا وارد فرودگاه استامبول میشوی اگر فضا را با دقت نگاه کنی تفاوتش با فرودگاهی مثل حتی  مهر آباد بهتر مشخص می شود.چراغهای فرودگاه و باند با نورهای کاربنی و آجری خفته و زیتونی روشن تر و بعد ردیف منظم و میلیمتری هواپیما های شسته باران خورده پاک...

در تبریز یک هواپیما توی باند بود که به زور خودش را سر پا نگه داشته بود و بعد میگویند این بقال اصغری هم جو گیر شده و غرب زده شده و چه و چه...اما من با تمام ساده اندیشی ام منکر توانمندی های معنوی مردم خودمان نیستم در عین حال واقعیت بزرگی به اسم رفتار درست شهروندی و مظاهر صنعتی و تکنولوژی غرب را هم نمی توانم انکار کنم.

بگذریم

پرفسو سادتین از اسکی شهر به استقبالم آمده. تصوراین که چندین ساعت برای استقبالم در راه بوده شرمنده ام کرد. بعد سوار کشتی شدیم و من روی کلمه ایدو Ido زوم کردم ,سوال توی مغزم بود تا در بورسا محمد کاهرامان پرسید با " ایبو " آمدید یا با " بودو؟

و من متوجه شدم "ایستامبول دنیز اوتوبوسی " مخففش ایبو و بودو  مخفف اتوبوس دریایی بورسا بود.

هم در هواپیما سوژه کافی برای دیدن بود هم توی کشتی. در هواپیما پیرمردی که خیلی بد پیر شده بود و روبرویم بود با آن آب دماغ شفافش و چند عرب با لهجه و شلوغکاری در کشتی.مخصوصا همان یکی که فکر کردم دارد شالش را عمامه میکند اما روی چشم و گوشش بست و خوابید و بفهمی نفهمی اعتماد به نفس عجیبی داشتند.آن یکی ترک موقر مو سپید با دخترش که چشمش را کبود کرده بودند و عینکی بود بلند شدند و مرد ترک با دستانی که حرکت دهن را تقلید میکرد رفتند عقب بنشینند و با اوقات تلخی گفت :"بریم اینا با قار قارشان کلمه مان را میخورند." و من بعد رفتنشان دلم تنگید که وای ...این دختر 12 یا بیشتر باشد 13 ساله اش از دست این اعصاب چی کشیده تا حالا.؟ و بعد با خودم گفتم شادی این مرد الکلی هم باشد. درسته الکلی تر بیشتر توجیه ام میکرد.کشتی نم بود. سر اینکه بخار و چم و نم و مه چه فرقی دارند با پرفسورسادتین بحث کردیم.

از کشتی که پیاده شدیم احمت آیکنات کارتونیست پر آوازه  به استقبالمان آمد. من احمت را قبلا در مسابقه توریسم در استامبول دیده بودم و در یک هتل خیلی لوکس مهمان بودیم اما زیاد خونگرم به نظر نرسیده بود.اما در این سفر یک روزه به بورسا که  به دعوت ایشان و محمت کاهرامان دیگر هنرمند مشهور ترکیه بود آنها را خونگرم یافتم.

احمت با چشمان کوچک سبز. عینکی خیلی سبک تر از عینک سادتتین و موهایی کمتر از محمت و بیشتر از من  بود ،با ماشینش ما را به آتلیه برد. توی راه از کارخانجات بورسا گفت و از احوال بچه ها و خانواده صحبت کردیم. به سادتتین گفت که چرا در شهرشان چراغ قرمز و سبز دارند اما زرد ندارند؟ و بعد من سرگرم علفهای روییده در میان سنگها شدم که بی محابا  باران میخوردند و سبزتر بودند ...اما واقعا سبزتر بودند. علف های دلسوخته ما به قول صمد بهرنگی باید ریشه هایشان را دراز کنند هر جا نم باشد به خود بگیرند. و بعد فکر کردم علف هرز...علف هرز گلی است که کسی زیباییش را درک نکرده است.

آتلیه 80 هنرجو داشت جای دنج و زیبا و مدرن  که توی راهروها نمایشگاه بود و دم در با دو وزن خمیر و یک وزن نمک ، ماهی هایی درست کرده بودند و رنگ زده بودند و موضوعات الیمان از باکو  پاول از رومانی و...  را ساخته بودند.و همه شان کارتون کار میکردند تبریک گفتم که با این همه پشتکار جسورانه  بالاخره به موضوع گره کرده اند کارهای بچه ها را...

با بچه ها ترکی با لهجه  استامبولی حرف زدم  و چیزهایی به سرعت یاد دادم. بعد یک دختر کوچولو با موهای خرمایی و چشم سبزتر از احمت  جلو آمد و به ایتالیایی حرفهایی زد.  من توضیح دادم من ایرانی هستم نه ایتالیایی ...نگو ایران را ایتالی شنیده بود.یکبار هم در مدرسه آجی بادم استامبول از روی نوشته روی نوقا فکر کرده بودند عربم و با عراق قاطی کرده بودند

با محمت کاهرامان که به لهجه خودمان محمد قهرمان میشود با یک تاکسی شهر را میچرخیم. تمام بناها را نشان میدهد و با ته لهجه بلغاری اش در مورد اهمیت بورسا حرفهایی میزند. لیلا علایی مربی خوب و یکی از گردانندگان سایت باسابقه تبریز کارتون را میشناسد  و در مورد صداقت این خانم ساعی و ابتکاراتش در نقاشی صحبت میکنیم.پاهایم خیس باران شده اند توی کفشم آب رفته و آسمان   های های اشک می ریزد.راننده مدام توی حرف محمت می پرد و در مورد هر بنا از شهرداری و استانداری صحبت میکند اما محجوبیت محمت جلودار اعتراضش هست.توی آینه هم مدام  دید میزند ببیند حواسم پی حرفهایش هست یا نه.

حتی سر اینکه محمت میگوید کباب را توی اسکندر کباب اصل بخوریم وارد میشود که فلا ن جا کبابهایش بهتر است و محمت اینجا حقش را کف دستش می گذارد و میگوید نه اینجا بهتره ...یک جوری که " تو دخالت نکن"

کباب اسکندر اصلی را با همان فضا نگه داشته اند جایی که خونه مادر بزرگ را برایم تداعی میکند با پنچر های چوبی سبز فیروزه ای و جایی کوچک با کارکنانی زیاد و بعد رف بالایی با بشقابهای  کبودتر قدیمی و کبابی که باید آدرسش را از محمت بگیرید تا یک کباب واقعی به عمرتان خورده باشید. قاطی ماست و فلفل و بعد به خاطر احترام یک ظرف جوشان کف کرده کره محلی و آب کباب روی بشقاب خالی کردند و من برای دومین بار به عمرم از غذا لذت غریبی بردم.

محمت آدم مهربان و دوست داشتنی مارا به قبر مصطفی پسر سلطان سلیمان می برد همان سلیمانی که تمام آذربایجان با خرم سلطان میشناسند ش و بعد مقبره معماران سلسله عثمانی با آن کلاههای عجیب و غریب روری تربت ها و سکوت محض این فضاها.و پچ پچ بازدید کنندگان و کفشهای خیسم که جیکم هم در نمی آمد

مینشینیم توی کاروانسرای ابریشم سازان .محمت اصلا از ترکهای بلغاری است و از هر دری حرف می زنیم. زیر چادرها هستیم و بخاری برقی روی میز و سیگار و چایی و پتوهای آبی روی زانوهایمان...که محمت در می آید این معماری عجیب دو طبقه وسط کاروانسرا برای این است که بازاریان برای نماز همین جا سریع بخوانند و به مسجد نروند.

مسجد جامع شهر اما با نام اولو جامی خوانده میشود همان وجهی که من سر هر نوشته ام اولو تانری یعنی خدای بزرک مینویسم جایی بود که پرفسور نمازش را خواند و من برای اولین بار با فراغ بال نماز یک سنی را پاییدم

روی یک ستون سنگی کنار حوض نشسته و دستها را تا آرنج چند بار میشویند و پشت گوشها و کل پاها ...و بعد  با حوله های کوچک ردیف شده روی سکو که خشک کرده توی ظروف خاصی میاندازند تا دوباره استریلیزه شود و بعد نماز

راستش من نمازم را آنجا نخواندم .فقط گوشه ای نشستم و به همان حال سبز رفتم سبز مثل علفی که نم میکشید...علف مثل گلی که درک نشده...

داستان حوض بزرگ  داخل مسجد هم جالب بود گویا مال یک زن یهودی بود که رضایت نمی داد کسی آنجا مسجد بسازد و بعد سلطان عثمانی هم مسجد را طوری ساخته بود که ان قسمت وسط مسجد قرار گیرد و داده بود حوضش کنند تا کسی آنجا نماز غصبی نخواند و...

بعد محمد مرا به خوردن شیرینی البته بهتر بگویم فیرینی به نام قازان دیبی برد که توی تنوز سرخش میکنند. اما شیرینی آنجا نبود و ما منتظر احمت نشستیم. احمت که رسید گفت محمت کاهرامان  از دیروز برای آمدنت هیجان زده بود .  احمت آیکنات اما آرام بود می گفت اقتضای سنش چنین ایجاب میکند. داشت آرامش می طلبید شاید.... محمت کاهرامان اما کم سن نداشت 53 سال شیرینش بود و از عباس ناصری صحبت کردیم عباس هم هنرمند بجنوردی خیلی خوبی است که خلقش با ادمها خوب میجوشد  و بعد مسابقات....

باز رفتیم شیرینی به اسم قادایف خوردیم که رویش خامه درسته گذاشته بودند کل کالری مصرفی یک ماه تامین می شد با اینکه محمت چایی را بدون قند میخورد و من از فواید قند در مغز سخنرانی غرایی کرده بودم اما متوجه شدم قند بدنش اینگونه تامین میشود چون تا نصف شیرینی را هم نتوانستم بخورم  و او در دو ثانیه نوش جان کرد

باران شدیدتر شده بود پرفسور سادتین میخواست برگردیم دیرمان شده بود آنها اصرار داشتند دو روز مهمانشان باشیم من در فکر علفهای گل بودم....گلی که درک نشده بود...

پایان قسمت اول

بورسا از بالاتر

همان ساختمان دو طبقه وسط کاروانسرا

قسمتی از موزه مشاغل

اینجا مسجد کبود نیست...در بورسا مسجد آبی با کاشیکاری عین مسجد کبود تبریز

وقتی وارد استودیو شدم با دیدن حدود چهل نفر شوکه شدم انگار همه آمده بودند تا ببینند چه رویداد مهمی خواهد بود... در دانشگاه دانشجویان به واسطه همین برنامه ها میشناختند-قسمتی ار سفرنامه قسمت دوم

قسمت اول برنامه با اوزنور- اونور و مسوت

قسمت دوم با الیف- تونارو تولگا

منبع خبر

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

آمار بازدید

Google PageRank Checker